X
تبلیغات
رایتل

 

  

سعی شده که اشعار روز به روز جدیدتر  در خدمت شما عرضه شود که به اینها افزوده میشود.پس لطفا تا آخر مطالعه فرمایید....


تقدیم به افتخار زندگیَم

خدایِ زندگیَم

که رو سیاهم در بَرَش..

 

 

«دلم بی گناه است ؛ من پَستَم»

 

 


دلم از خودش نمی گوید

از من نمی گوید

از تو و با هم بودنمان می گوید

از شبهایی که تا به سحر

عشق را

کادوپیچ کرده بودیم میان خودمان

 

دلم از محبتی می گوید

که با هم داشتیم

دلم از گامهایی می گوید

که با هم برمی داشتیم

 

دلم از من هیچ نمی خواهد

از خودش هیچ نمی خواهد

چون

چون...؟؟!!

دلم از تو هیچ نمی خواهد

چون

روی خواستن ندارد

 

دلم عریان

لخـــــت

به پیشگاه خدا می رود

از خـــــدا می خواهد

زیر آسمان خــــــدا

با خواهش و تمنــــا

قسمش می دهد به ماه

به ستاره ها

به سیاهی آسمانی که

همچو دلِ نامردَم سیاه است

دلِ نامردَم!

نه!

دلم بی گناه است

من پســـــــتم!

 

دلم از کوچه ، پس کوچه هایی می گوید

که رفتیم

دلم از بیابان خدایی می گوید

که بذر عشق را ما در آن کاشتیم

 

دلم از راز و نیاز می گوید

دلم دلش برای راز و نیاز تنگ شده

 

می شنوی؟

دلم به من می گوید:

        می شنوی؟

صدای قدمهایت صلابتی ندارد دگر

قدمهایت سُست شده سروش

تویی آن پیام آور شادی؟!!

تویی که ...

حرفش را فرو می خورد

سرش را پائین می اندازد

او هم مدارا می کند با من

اما

گفت با نگفتنش

گفت از پَستیَم

گفت از منجلابی که افتاده ام در آن

خواست دستم گیرد و بیرونم کشد

نمی شود

از خدا یاری خواست که تو را بفرستد

اما تو

نمی گویم بی خبر از من

تو

خودت

با آن دلِ زخمی ات

چپیده در کنج اتاق

چه می کنی؟!

خدا می داند!

 

دلم ..

چیزی نیست که بگوید

هست

اما

آن نیست که رویش شود و بگوید

سرش را پائین می اندازد

و

...

...

( سکوت)

 


۱. غم گسار

 

مدتی است که کسی نیامده

می آیند! می گذرند از کنارم

من هم تماشای ستاره شده کارم

ثریا می چینم

گاهی دب اصغر می کارم

بقیه را هم به همراه ماه می شمارم

هراز گاهی رو به سوی زمین دارم

آدمهایی که می گذرند از کنارم

به یاد آنروزها...

ابر می شوم٬می بارم

شاید

شقایقی بروید سر مزارم

کس که نمی آید٬

او باشد غم گسارم


"روستایی ام!!!"

از خانه که بیرون زدم

هوا هنوز تاریک بود

و موسیقی دم صبح

سمفونی آخرش را می نواخت

واق واق سگ و زوزه گرگ!

جای تعجب ندارد٬

پس نکنید!

آخر من٬

روستایی ام!


"کتاب زندگی"

صفحه اول

تلفن زنگ خورد

بیدار شدم

کسی نبود

مثل همیشه

کوکش کرده بودم!

زنگ بخورد

بیدارم کند

که تکرار شوم

مثل همیشه

 

صفحه دوم

کف دستی نان و پنیر

لقمه کردم بخورم

پائین نرفت

اشتها نداشتم

مثل همیشه

...

مثل همیشه

اشتهایم میل سیگار داشت

آتش کردم

 

صفحه سوم

پاشنه ی کفشم را کشیدم

نگاهی به آسمان انداختم

که کمک گیرم از خدا٬ شاید!

بی خیال شدم

مطمئن بودم خبری نمی شود

مثل همیشه

 

صفحه چهارم

انگار کسی بیکار نبود

هرکس پی چیزی

مثل همیشه مضحک بود

مضحک تر!

خیال می کردم من هم شبیه آنانم

پاسخ اوهامم مثل همیشه نیشخند بود!

چه بیکاریم

که به خیالمان پی کاریم!

 

صفحه پنجم

لب که می گشود

فرو بستنش آرزو بود

حرفهایش از جنس نصیحت بود

گوشم لبریز شده بود

تحمل کردم تا شب آمد

شب ناجی من بود

مثل همیشه

 

صفحه آخر ـ منابع

سروش

             ۱۳۶۶

                     "مثل همیشه"

 


"ساعت دیر"

امشب از دلواپسی سیر شده ام

از دیروز و امروز.

از فردا

جامانده ام.

 

پر التهاب٬

در ایستگاه مرگ

منتظر

چشمانم به چرخش عقربه ها

چه زود میچرخند

و

چه زود قرار است دیر بشوند

 

و دور و برم پر است از هیچ

پر است از تلاشهای مهمل

پر است از کثافت زندگی

پر است از حقارت جاه طلبی

 

دنیا از من سیر

جوانی ام از دنیا پیر

ساعت : دیر

دومین شنبه از ماه

۱۶ تیر!

 

مرگ آمد

با نگاهی پر از اشتیاق

کوپهء تنهایی

پذیرای جسمم شد

و من رفتم

آدمها را

جان کندن هایشان

خودم

زندگی را جا گذاشتم!

من رفتم

و تمام هیچ ها را جاگذاشتم.

 

اکنون

   عقربه ها دیگر نمی چرخند

   به وقت تهران و گرینویچ

   دیگر فرقی نمی کند!

اکنون

       ساعت دیر است!

                                      هم اکنون

                                                      ساعت شنی را شکستند روی سرم

                                                      و دیگر هیچ نمی بینم

                                                      جز...

                                                                  مشتی خاک!

                                    با تمام وجود سوت می کشم

                                                                                  ... که من آمدم...


"پر کبوتر"

رونق کویتان تو بودی و نگاهت

هرشب که می گذرم از آن کوچه

در آرزوی تو دیدارت

افسوس!

افسوس که بی رونق شد آن کوچه

 

از آنروزها که می گذرم

تازیانه می خورم از خاطره و اعتراف می کنم:

"من بودم و او

و خدایمان٬ کبوتر!

از عشق می گفتیم

از قداست و پاکی

اما رفتند روزها

بی خداحافظی

تو ماندی که تازیانه ام زنی!

با کوله باری از آه

دلتنگم

دلتنگ آنروزها

دلتنگ هوای برفی

دلتنگ جای پایش

دلتنگم

دلتنگ آن کوچه

دلتنگ رد پا ها

..."

 

یاد تو می آید آن شبها؟

آن شبهایی که پشت پنجره روی ماه را

کم کرده بودی!

یاد من می آید

زیر سیاهی آسمان

با تو دانه محبت کاشتم آن شب

امروز

در سایهء ظلمت خورشید

زخم دل چیدم و حسرت دیشب

 

کاش می دانستم بخت امروزم

عقوبت قمار دل با دلبرم

که دست از دامن شب برنکشم

تاریک نگردد ماه افروزم

 

انیس خلوتم بودی

چه سود اکنون؟

سرت شلوغ شده

...

دور و بر من هم اگر شلوغ

پر از پر کبوتر

دنبال تو می گردم٬بگویم

بدانی کبوتر هم دروغ شده

 

یاد تو می آید؟

یاد من می آید!

از کبوتر می گفتیم٬ از رهایی

پرگشودن در آسمان

از عشق می گفتیم

نه از جدایی!

...

 

افتادن پرکبوتر به زمین

گوش من کر می کند

عشق من و تو کبوتر بود

ولی حالا...

سروش نگاه به پر می کند

 

صدای طنازت کو؟

روی هیرادت کو؟

گوش من کر! چشم من کور!

خدایا تو بگو!

ماه شب من

امشب کو؟

 

زمزمهء نام توست ورد نگاهم

چه سود؟

زمانه کور کرده زبان سخنم

سر به سجده و دست به دعا

تنها خواهشی که دارم از خدا

امضای توست بر کفنم

 

آسمان بی ماه

تنهایی شب

میراث آنروزها

از تو بوسه بر لب حریفان مانده

از من زخم تازیانه٬ آخ ها!

از کبوتر پر!

از عشق

عین و شین٬ قاف ها!

...

چه مانده از من و تو؟

فاکتور از یادها...

 

"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهء عشق تر است."۱

کاش می بود سهراب و می دید

نگاه تر سروش

             به

                      پر کبوتر است

 

   منم

                           سیه پوش و تیره دل

                           همه جان و تنم

                           مادام باشد این بخت

                           مگر سفیدی کفنم

   منم

                 پر کبوتر!

                                 من.

 

۱.سهراب سپهری٬کتاب "حجم سبز"٬شعر "شب٬تنهایی٬خوب"


                                                         "به سراغ اگر می آئید نرم و آهسته بیائید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهائیی من"

 

"... می خواهم تنها باشم ..." 

 

در راه خانه

سرکوچه

کاغذی که به دیوار چسبیده شده:

      ((انا لا لله و انه الیه راجعون

                             درگذشت جوان ناکام

                  ...

             به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رساند

          ...))

 

عکس گوشه چپ آن آشنا

کجا دیده بودمش، نمی دانم؟!

اما...آشنا...خیلی

به خانه رسیدم

دیدم:

مادرم رویش می خراشد و زار می زند

خواهرم مویش می کند و هوار می زند

پدرم گلویش پر بغض است و چشمش لبریز اشک

برادرم ایستاده در صف تا به او تسلیت بگویند!

 

پارچه سیاهی را می بینم:

       ((ضمن تشکر از ابراز همدردی شما، لطفا" از نصب پلاکارد ...))

                   بقیه اش تا خورده، دیگر نمی بینم!

 

کسانیکه می آیند تا تسلی خاطر بازماندگان باشند را

تا به حال ندیده بودم!!!

 

من این طرف همه را می بینم:

- چرا مرد؟

- تصادف؟

- خودکشی؟

- مریض بود؟

- ...

- یکه و تنها، دل زده از مردم بود!

- اول و آخر حرفش همه از مردن بود!

- ...

- جوان بود اما ... خوش بحالش!

- بهترین دوستم بود، کاش...ولی نه!...خوش بحالش!

- بیچاره مادرش، خودش خوش بحالش!

   یکی هم گفت:

                         ((خدا نبود، اما مثل خدا تنه بود!))

- ...

- ...

اما انگار آنها

مرا نمی بینند!!

شاید...!

آری

من مرده ام!

به همه گفته بودم روی سنگ قبرم بنویسند:

((من مرده ام

به دیدنم

نیائید

می خواهم

تنها

باشم!))

 

یعنی بنویسند؟

اینک که مرده ام؟!

 

سروش بگو:

   ((...

            می خواهم تنها باشم

                                             ...)) 

 

 


 

بودی و نبودی! 

 

 

صبرم لبریز تحمل 

خیالم سرریز تخیل 

 

سرگشته و حیران 

از این رسم دوران 

سرگردانی من بود 

در دشتی همه گلایل 

 

نبودی! 

چرا نبودی؟ 

تو که بودی! 

 

من به هوای بودنت آمدم 

چه شد که بودنت شد نبود؟ 

 

چرا شدی؟ 

تو که نبودی! 


 

می فهمی منظورم؟! 

 

یکباره عجیب شدم 

اتفاق ساده بود اما عمیق 

نگاهم میخ شده بود به دیوار اتاقم 

 

نه تنها خودم! 

نه تنها اهل خانه! 

همسایه ها هم...! 

 

اتفاق ساده بود 

به سادگی بستن چمدان 

به سادگی رفتن 

به سادگی رخت سفید 

 

عمیق بود 

در اعماق عمق احساسم 

در اعماقناباوری هنوزم 

به یکباره عجیب شدم 

اما 

اتفاق ساده بود و عمیق 

به سادگی اعماق تاریکی 

که سیاهیست 

بسان باور هنوزم 

که منتظرم 

             شاید برگردی 

                         می فهمی منظورم؟! 

 


فراریِ زندگی  

 

 

پا به فرار 

از زندگی 

گذاشتم 

و پیله کردم به اتاق سرد و نمورم 

با عکسهای کاغذی چسبیده به دیوار 

 

 

آتش زدم به زندگیم 

با سیگارِ خاموش گُر گرفته 

 

کاغذ سیاه می کنم و مچاله 

و به دور و برم می ریزم شاید بگویند شاعرم 

با دو خط از کلمات درهم بریخته 

 

پا به فرار 

از زندگی 

گذاشتم 

و پیله کردم به اتاق سرد و نمورم  

با رادیو کهنه و چراغ نفتی 

 

کلنجار می روم 

با هاله دود و افکار پریشان، به سختی 

 

گم شده ام در اتاقی که 

ندانم شلوارم کو؟ 

لنگه جورابم کجا؟ 

 

شانه به سر می کشم شاید بگویند مرتبم 

با یک جفت کفش کهنه گِلی و پیرهن پینه خورده 

 

 

 

پا به فرار 

از زندگی 

گذاشتم 

و پیله کردم به اتاق سرد و نمورم  

تنهایِ تنها 

 

دستهای لرزان مادرم 

با یک استکان چایِ داغ 

وای که چه زیبا 

 

دل به که خوش کرده ام من؟ 

تو؟ 

خودم؟ 

یا 

خدا....؟! 


 

 زندگی چیست؟ 

 

 

زندگی چیست؟ 

 

جذر درخت با فرجه گنجشک 

سیب سرخی است در گلوی حوّا 

و ما ساطع شدیم از آدم 

در دریچه تنگ و تاریک زمین  

 

الفبای موسیقی زندگیمان دارد به (یایِ) (سی) می رسد 

و ما هنوز در (الفِ) (دو) آن مانده ایم. 

 

اول زَم(الف)ن 

 و

آخر زَم(ی)ن 

محو از زمان شده ایم 

و 

گم در زمین 

 

از منشور زمان گذشتیم 

نه قرمزیم، نه آبی 

نه سبز و نه نارنجی 

لِنگ در هوا 

   در سایه تاریک زمین 

           دست و پا می زنیم که مبادا غرق شویم. 


 

 عدم و اختیار!!! 

 

 

درد دلیست با شما این سخن 

اکنون که دیگر دیر است 

شاید تا به حال نگفته باشم 

که خدا هم از من سیر است. 

 

حرف نگفته، کار نکرده 

شاکی هم بسیار دارم 

می دانم دیر است 

حال عزم سفر به آن دیار دارم 

فروردین را از سر بگیر 

بشمار 

تا سیزده بشمار 

چهاردهمی، منم

 

آه از نهادم بر نمی آید 

گذاره ام زبان به کام گرفته،شاید 

لال شده ام حتما 

اما شما 

خوشبخت نباشید 

که یاد ایام خوشبختی مرا نگون بخت کرد.

تنها بمانید 

که به دوستان بودن تنهایی را به من سخت کرد. 

سروش بی خبر آمد 

و پُر از یئس جشن تنهایی گرفتم 

پاکیم ازم گرفتند 

و من دست به دامان سیاهی گرفتم 

 

 

مرگ را از من گرفت زمین و کُشت مرا! 

رسوخ کردم در او 

شاید! 

شاید حتی رسوب کردم 

لال که شده ام 

زبان به کام سوخته ام 

با ایما 

به شما 

از زندگی می گویم، از عدم 

درحالیکه خود من، هستم 

 

این هست اجبار شد 

تن پوش کردند تا بپوشانند 

بر تن من 

تو 

همه مردم 

 

فروشی است! 

اختیار فروشی است! 

خریدنی است 

اختیار را دست فروشان کنار خیابان می فروشند 

به قیمت جانم 

به قیمت خدا 

به قیمت فرار از مالیات 

....