X
تبلیغات
رایتل
1388/08/26
خسته ای از دیار خستگان خسته دل!!
 
 

 

بارها گفته بودم من، ترک جام و می کنم... 

 

گفته بودم ترک می اما نگفتم کی کنم...!!   

 

  


 
بهزاد فرمانی (سروش ایرانی)  

 

 

نگارنده تاریخ وقتی صفحه ی ۱۴ از فصل ۱ کتاب ۱۳۶۶ را ورق زد از حاشیه صفحه، جایی شبیه قروه من برون آمدم...او همچنان ورق میزد و من همچنان میخواندم تا امروز!


۸کتاب(سال) اخیر زندگیم را اختصاص دادم به هنر، به تئاتر، که البته دو کتاب آخر فقط تئاتر نبود، قلم بود، کاغذ هم بود، احساس من هم بود که تراوشاتی داشت... 

 

در اینجا سعی شده که از تراوشات خود به عزیزان تزریق کرده و آنها را نیز همچون خود خسته!! کنم که می توانید به قسمت صفحات وبلاگ مراجعه کنید.  

 

 

 


دستانتان را از ته دل برارید به دعا 

برای من بی ادعا 

که دلم تنگ است از کار این فلک 

دنیا پر شده از دوز و کلک 

دعایم کنید.......محتاجیم.... 


به من بگویید چرا؟؟؟؟.... 

 

چرا باید پا به این دنیا گذاشت؟ 

جز اجبار چه می تواند باشد؟ 

شاید حاصل عشق پدر و مادر!!! 

شاید حاصل هوس آن دو!!! 

شاید قرار بود بیاییم!!!!!!!!!!!!!!!!!....!!!!!!!!!!!! 

حال که مجبورمان کردنند که بیاییم می خواهند به زور فرو در سرمان کنند که ما مختاریم!!! 

.... 

.... 

.... 

کدامیک از شما دوست داشتید بیایید و آمدید؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! 


  

یک پیشنهاد: 

 

بیایید مشکلات و ذهن آدمی را به نوشته و کاغذ تشبیه کنیم، ok؟؟ 

 

مشکلات و مسایلی که راحت حل می شوند را به نوشته با مداد و مشکلات و مسایل حادتر را به نوشته با خودکار تشبیه کنیم. 

آنچه که با مداد نوشته می شود را می توان با پاک کن پاک کرد اما نوشته های با خودکار را چه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟ 

تاحال نام لاک غلط گیر به گوشتان خورده؟؟؟؟ 

از آن استفاده کنید. 

اما استفاده از لاک اطمینان فراموش کردن برای همیشه را نمی دهد چون با یک خراش کوچک ناخن میتوان لاک را پاک کرد و دوباره درد آن مشکل را احساس کرد اما ما باید به لطافت بر روی محل لاک خورده آنچه را که دوست داریم بنویسیم و همیشه مواظب باشیم که لاک خراش بر ندارد...بازم ok؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


 

یادی کنیم از قیصر امین پور عزیز  

 

 

درد واره ها 

  

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟